تبليغاتX
ملودی زندگی
همه نازنازی ها داخل!
            

سلام به همگی(البته با کلی شرمندگی) چیکار میشه کرد مدرسه است دیگهرفتنش یه جور دردسره و نرفتنش یه جور دیگه(باز میگم که من دردسر نرفتنشو ترجیح میدم)باز مدرسه شرو شد و غرغرای معلمام باهاش اومدالبته یه چیز لذتبخش تو این دبیرستان هست که مدرسه رو قابل تحمل می کنه اونم گیر دادن و سوتی گرفتن از معلماسوای چه حالی میده لبه ی صندلی معلمو گچی کنی یا اینکه وقتی حاج آقا واسه نماز میره نماز خونه بند کفشاش رو بهم گره بزنیوای که چه حالی میده دیدن زمین خوردن طلبه ای که از ترس دخترای دبیرستانی کلشو ۱۸۰ درجه خم می کنه تا نگامون نکنه

+ نوشته شده در  87/07/21ساعت 20:8  توسط pishi | 

 

این عکسو نگاه کن. جالبه نه؟ خیلی جالبه.

تو این دوره زمونه ما آدما اینقد نسبت به هم بی محبت شدیم

که خود عزرائیل داره بهمون کمک می کنه تا جونمو نو نجات بده.

یعنی چه بلایی سر ما اومده؟ اگه این جوری پیش بریم

آخر و عاقبتمون چی میشه؟ خدا خودش به دادمون برسه.

عمری به اسارت تو بودم ای مرگ

لرزان به اشارت تو بودم ای مرگ

امروز خوش آمدی صفا آوردی

مشتاق زیارت تو بودم ای مرگ

 

+ نوشته شده در  87/06/12ساعت 14:24  توسط pishi | 

مرغ رنگین بال من ای مرغ عشق

در قفس سرمی دهی آواز را

می زنی منقار بر سیم قفس

باز گویی حسرت پرواز را

ای خوشا اواز و پروازی دراز

زیر بال و پر گرفتن آسمان

رفتن و رفتن به صحرا های نور

راه جستن بر فراخای جهان

مرغ دست آموز بودن محنتیست

بایدم روی از قفس برتافتن

دانه با منقار برچیدن ز خاک

روزی روزانه ی خود یافتن

مرغ من ای مرغ رنگین بال عشق

هستی آزاده حرفی دیگر است

لانه ای هرچند تنگ و بی ثبات

از چنین زرین قفس ها برتر است

+ نوشته شده در  87/06/12ساعت 14:11  توسط pishi | 

سلاااااااااام به همهالبته با شرمندگی واسه دو هفته تاخیر. . .چیکار میشه کرد؟ مدرسه است و هزار جور بدبختی:

۱ـاینکه تو واسه خر زدن رفته باشی ولی همه فکر کنن رفوزه شدی

۲ـاینکه تو چله ی تابستون با فرم مدرسه یعنی مقنعه و چادر بیرون بری

۳ـاینکه وسط تعطیلی همه بگیری مشق بنویسی

۴ـ و در آخر از همه دلنشین تر اینکه دلداری های ناظم مهربونت رو بشنوی: (هوووی! با توام! موهاتو بکن تو! از فردا دیگه با این مدل مو نبینمت! واه واه! ناخناشو نیگا ! بگیر همین الان جلوی خودم کوتاشون کن.فردا هم با لاکای پاک شده میای. اون آویز ناخنم درآر.مگه مدرسه جای این کاراست؟ هوووی! کجا؟ اون دستبندم درآر بده من. گفتم درآر بدش من من نفهمیدم اینجا سالن فشنه یا مدرسه؟ . . . 

+ نوشته شده در  87/05/03ساعت 7:1  توسط pishi | 

    

سلام بابا. این عکسو نگاه کن.فهمیدی کیه؟ درست فهمیدی.

 این منم که قلبمو از سینم درآوردم.

آخه می خوام روز پدر که اومد

قلبمو بدم به تو 

بابا این عکسو نگاه کن. ببین چقدر شبیه بچگیامه.

دو ستت دارم

+ نوشته شده در  87/04/23ساعت 10:37  توسط pishi | 

 سلام به همه { در حال خمیازه}. خدا بگم چیکار کنه کسی رو که کارت اینترنت شبانه رو درست کرد زندگی من یکی رو که کلّا" بهم ریخته.حالا این حرفا رو بی خیال.الان یادم افتاد چقد دلم واسه دوستام تنگ شدههمین نیم ساعت پیش داشتم خواب دوست صمیمیم رو  می دیدم . تو خواب هم دست از مسخره بازی ور نداشته بود نمی فهمم چرا به جای نوشتن این چیزا یه sms بهش نمی زنم. چیکار میشه کرد؟ علٌافیه و هزار جور درد و مرضدیگه مدرسه نرفتن این مشکلا رم دارهولی من مشکلاشو به مدرسه رفتن ترجیح میدمشما چی؟

+ نوشته شده در  87/04/15ساعت 8:0  توسط pishi | 

عشق را در قلب شما به این دلیل جا نداده اند که در همان جا ساکن بماند. تا لحظه ای که عشق را به دیگران هدیه نکنید نمی توانید آن را عشق بنامید.

کاترین پاندر

 

A good friend is lake a computer. He ENTERS you in his life. SAVES you in his heart. FORMATS your problem. and never DELETES you from his memory

 

 

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 17:44  توسط pishi | 

ـ به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
ـ دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
ـ همه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم....
به کجا چنین شتابان؟
ـ به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
ـ سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی, به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

شفیع کدکنی

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 16:44  توسط pishi | 

 

تا کجا باید سفر کرد؟

تا کجا باید دوید؟

از کجا باید گذر کرد

تا به شهر تو رسید؟

پیش از این مردم دنیا دلشان رنج نداشت

هیچ کس غصّه این را که چه می کرد نداشت

چشمه  سادگی از لطف زمین می جوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 16:37  توسط pishi | 
دیروز...

باز باران باترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه....

و امّا امروز...

باز باران بی ترانه.. باز باران با تمام بی کسی های شبانه..می خورد بر مرد تنها..می چکد بر فرش خانه..باز می آید صدای چک چک غم..نمی دانم..نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست..نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه ی شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلّتش زیباست؟

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 16:13  توسط pishi | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من یه نوجوونم. یه نوجوون 16 ساله از تهران.امیدوارم از نوشته های مزخرف و تینیجریم خوشت بیاد.

پیوندهای روزانه
سلام
دختر ایرونی
کاش میشد سرنوشت را از سرنوشت
دل عاشق ولی تنها
الهه مشرق زمین
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM