![]() |
![]() |
|
| همه نازنازی ها داخل! |
سلام به همگی(البته با کلی شرمندگی) چیکار میشه کرد مدرسه است دیگه
|
|
+ نوشته شده در
87/07/21ساعت 20:8 توسط pishi |
|
|
این عکسو نگاه کن. جالبه نه؟ خیلی جالبه. تو این دوره زمونه ما آدما اینقد نسبت به هم بی محبت شدیم که خود عزرائیل داره بهمون کمک می کنه تا جونمو نو نجات بده. یعنی چه بلایی سر ما اومده؟ اگه این جوری پیش بریم آخر و عاقبتمون چی میشه؟ خدا خودش به دادمون برسه.
عمری به اسارت تو بودم ای مرگ لرزان به اشارت تو بودم ای مرگ امروز خوش آمدی صفا آوردی مشتاق زیارت تو بودم ای مرگ
|
|
+ نوشته شده در
87/06/12ساعت 14:24 توسط pishi |
|
|
مرغ رنگین بال من ای مرغ عشق در قفس سرمی دهی آواز را می زنی منقار بر سیم قفس باز گویی حسرت پرواز را
ای خوشا اواز و پروازی دراز زیر بال و پر گرفتن آسمان رفتن و رفتن به صحرا های نور راه جستن بر فراخای جهان
مرغ دست آموز بودن محنتیست بایدم روی از قفس برتافتن دانه با منقار برچیدن ز خاک روزی روزانه ی خود یافتن
مرغ من ای مرغ رنگین بال عشق هستی آزاده حرفی دیگر است لانه ای هرچند تنگ و بی ثبات از چنین زرین قفس ها برتر است
|
|
+ نوشته شده در
87/06/12ساعت 14:11 توسط pishi |
|
|
سلاااااااااام به همه ۱ـاینکه تو واسه خر زدن رفته باشی ولی همه فکر کنن رفوزه شدی ۲ـاینکه تو چله ی تابستون با فرم مدرسه یعنی مقنعه و چادر بیرون بری ۳ـاینکه وسط تعطیلی همه بگیری مشق بنویسی ۴ـ و در آخر از همه دلنشین تر اینکه دلداری های ناظم مهربونت رو بشنوی: (هوووی! با توام! موهاتو بکن تو! از فردا دیگه با این مدل مو نبینمت! واه واه! |
|
+ نوشته شده در
87/05/03ساعت 7:1 توسط pishi |
|
|
بابا این عکسو نگاه کن. ببین چقدر شبیه بچگیامه.
|
|
+ نوشته شده در
87/04/23ساعت 10:37 توسط pishi |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
87/04/15ساعت 8:0 توسط pishi |
|
|
عشق را در قلب شما به این دلیل جا نداده اند که در همان جا ساکن بماند. تا لحظه ای که عشق را به دیگران هدیه نکنید نمی توانید آن را عشق بنامید. کاترین پاندر
A good friend is lake a computer. He ENTERS you in his life. SAVES you in his heart. FORMATS your problem. and never DELETES you from his memory
|
|
+ نوشته شده در
87/04/13ساعت 17:44 توسط pishi |
|
|
ـ به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید شفیع کدکنی |
|
+ نوشته شده در
87/04/13ساعت 16:44 توسط pishi |
|
|
تا کجا باید سفر کرد؟ تا کجا باید دوید؟ از کجا باید گذر کرد تا به شهر تو رسید؟
پیش از این مردم دنیا دلشان رنج نداشت هیچ کس غصّه این را که چه می کرد نداشت چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت |
|
+ نوشته شده در
87/04/13ساعت 16:37 توسط pishi |
|
|
دیروز...
باز باران باترانه با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.... و امّا امروز... باز باران بی ترانه.. باز باران با تمام بی کسی های شبانه..می خورد بر مرد تنها..می چکد بر فرش خانه..باز می آید صدای چک چک غم..نمی دانم..نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست..نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند که آن کودک که زیر ضربه ی شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلّتش زیباست؟
|
|
+ نوشته شده در
87/04/13ساعت 16:13 توسط pishi |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من یه نوجوونم. یه نوجوون 16 ساله از تهران.امیدوارم از نوشته های مزخرف و تینیجریم خوشت بیاد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
سلام دختر ایرونی کاش میشد سرنوشت را از سرنوشت دل عاشق ولی تنها الهه مشرق زمین آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 |
|
RSS
|